لیلی طاهری

.

از غیر گذشتیم و به جز عشق ندیدیم
از دوست به جز حرف محبت نشنیدیم

در خلوت خود راه ندادیم کسی را
با شعر در این دایره، دیوار کشیدیم

پروانه شدن را که در این پیله نشاندند
پرواز کنان در پی ققنوس پریدیم

تا وقت سحر شمع بتابد به سرِ ما
خاکسترِ عودیم و دل از باد بریدیم

با جان عزیزی که به زندان خیال است
بیدار شده، پیرهن خواب دریدیم

شب راه ندارد به دل روشنی نور
یک پله فراتر لب خورشید رسیدیم

طهمورث پور رفیعی

.

تداعی می کنم هر شب خیالِ با تو بودن را
که زیباتر کُند رویَت طلوعِ صبحِ روشن را

نمی دانی چه بی تابم برای دیدنت ای گل
چه شبها جستجو کردم به یادت کوی و برزن را

منم آن کشتِ بی حاصل، تویی آن ابرِ سر گردان
نکردی باروَر هرگز تو آن بختِ سِتروَن را

به شوقِ شمعِ رویت می شوم پروانه ای شیدا
کُند آلوده این عاشق کُشی پیوسته دامن را

ببافم بر سریرِ دل حریرِ مویِ زیبایت
اگر افشان کُنی در خوابِ من گیسویِ خرمن را

طهمورث پور رفیعی

.
شهرِ غربت کُنجِ عُزلت سهمِ هر سالم نبود
در فراقِ یار بودن سقفِ آمالم نبود

تا رها بودم چو برگی خشک در آغوشِ باد
می سپردم دل به طوفان عشق دنبالم نبود

آسمان را با ستاره رنگِ رویا می زدم
دیگر اکنون اختری در طالعِ کالم نبود

اسبِ نافرمانِ عشقت را لِگامی می زنم
تا نگویی هیچ افساری به کوپالم نبود

هرچه کردم زیر و رو گلزار دشتِ آرزو
مرغِ اقبالم دَمی جویای احوالم نبود