مرتضی جباری



خمار چشم تو هستم،که جام ویرانی است
میان باغ نگاهت همیشه مهمانی است

لبت به طعم نبات است و زعفران وقتی
نسیم عطر تو همراه چای سیلانی است

گواه داده دلم، پیش من نمی مانی
مثال شمس و مرادش فراق طولانی است

شکسته تیشه ی فرهاد بیستون برجاست
هزارویک شبِ شیرین بنفع خسرانی است

به حسرتی که زلیخا کشیده در عمرش
هنوز یوسف دوران، به چاه زندانی است

به هر کجا که سرک میکشم تو نایابی
همیشه مثل شکارِ پلنگ ایرانی است

سدا آذریان



تو از چشمان بارانی،چگونه خواب می‌خواهی؟
شبی ابری تو از برکه‌ چرا مهتاب می‌خواهی ؟

سراپا غرقِ اندوهم از آن روزی که دل کندی
در این پاییز بی برگی‌‌،مرا شاداب می‌خواهی ؟

غزلهایم پر از تصویر ِ بودن با تو بود اما،
مرا مانندِ عکسی در خیالِ قاب می‌خواهی

کویری تشنه‌ام، از شدت بی مهری ات باران؛
نمی‌بینی عطش دارم که ازمن آب می‌خواهی؟

شکستی ساغرِ دل را، تهی از عشقم و حالا؛
چرا از خمره‌ای خالی، شراب ناب می‌خواهی؟

راضیه کارگر



خنده ای تلخ تر از گریه وفریاد منم
قطره ای اشک که از چشم تو افتاد منم

بی صدا در قفسی تنگ تر از حبس ابد
آن که اینگونه به زندان تو تن داد منم

بی گمان مسئله ی ما به درازا بکشد
شب یلدای پر از حسرت و غمباد منم

هر طنینی که مکرر برسد از دل کوه
هم صدا با غم آن تیشه ی فرهاد منم

هی غزل پشت غزل بافتم و جور نشد
شعر نابی که بر آن واقف و استاد منم

غافل از قافیه از عشق تو شاعر شده ام
مو پریشان شده در زمزمه ی باد منم

ناهید تندرو

من فدایت می شوم با آرمانم یا حسین
جان نثارت می‌کنم چون ناتوانم یا حسین

تا تصور می‌کنم صحرای سوزان را به چشم
تشنه می‌ماند به یاد تو زبانم یا حسین

عشق اَحلا من عسل هم می‌شود رویای من
پیش قاسم مرگ شیرین شد گمانم یا حسین

اصغرت را برده‌ای بر قله‌ی دستت ولی
می چکد خون از بلندای جهانم یا حسین

آب از روی خودش حالا خجالت می‌کشد
می‌شود گریان زمین و آسمانم یا حسین

اسبِ صد پاره جگر برگشته خیمه بی سوار
ذوالجناحت غرق خون شد مثل جانم یا حسین

تشنه هستم می روم در کربلای پر عطش
چون فراتت پر ز خون شد دیدگانم یا حسین

شعله  صالحی

مست آغوشش که بودم، عالَمی را خواب برد
غرق رویاها شدم، دل را به آب و تاب برد

قصد قربت داشتم در محضرش، با یک نگاه
بی وضو من را به سوی مسجد و محراب برد

تا که محوِ چشم مست و باغ لبهایش شدم
کلّ محصولات دِه را، بی پدر ارباب برد

دل به دریا می زدم با شعر تا بی دغدغه
راهیِ ساحل شوم، امّا غزل را آب برد!

کاش سازم از ترنّم های باران می سرود
دیر شد! چون نغمه ها را با خودش سیلاب برد

کاش می آمد کسی تا درد ما را کم کند
هر که آمد، کلّ شادی را درون قاب برد

کور باد از روشنای صبح امیّد و وصال
آنکه هر شب بخت ما را... تا تهِ مرداب برد

شعله صالحی

لحظه ای چند بیا خاطره شو بعد برو
بغض وامانده‌ی در حنجره شو بعد برو

در پیِ گردشِ دوّارِ زمین و افلاک
نقطه‌ی عطف همین دایره شو بعد برو

دور تا دور دلم تا به فلک دیوار است...
لااقل روی یکی پنجره شو بعد برو

چشم من خسته شد از بس که ندیدَست تورا
پشت این پنجره‌ها منظره شو بعد برو

آرزویم شده پرواز به آغوش خیال
تو بیا ، محض سفر تذکره شو بعد برو

دفتر و واژه و خون قلمم آماده ست
بانیِ خلقِ اثر! ساحره شو بعد برو

شاه بیت غزلم! بر سر دفتر بنشین
خط به خط، باعثِ یک خاطره شو بعد برو

استاد فرامرز عرب عامری

همین که حال تو خوب است زندگی زیباست

همین که چشم تو خواب است امنیت برپاست

همین قدر که تو لبخند میزنی عالی است

همین کمی که به من لطف می کنی دریاست

من و تو دیگر از این زندگی چه می خواهیم

تمام هستی مان در نگاه مان پیداست

چقدر خوب و قشنگی ،چقدر زیبایی

همیشه قصه ی قد قامت تو قد غوغاست

هنوز در دل تنگم هم آغوشی است

چقدر زجر کشیدم بگویمت رو راست

لبت به مزه خرما و گونه ات رطب است

بیا که داروی لبهای من فقط خرماست

تو راه می روی اندام شهر می لرزد

میان مملکت بید ها سرت دعواست

نگاه گرم تو آبی که نیست دریایی است

خمار چشم تو زیبا که نیست واویلاست

شبی که سر به بیابان گذاشتم دیدم

چقدر نام تو با روزگار من لیلاست

همین که نام تو را میبرم خودش کم نیست

همین که بوسه به من میدهی خودش دنیاست

استاد محمد دری صفت

شاه گفتا در زمین ظلم مهمانی شدم

تا ابد آیینه ی عشق و پریشانی شدم


بانگ هل من ناصرت تا حشر می آید بگوش

از غم بی لشکریِ عشق ، طوفانی شدم


گفت آن کوچکترین سرباز مظلومت، پدر

غم مخور، شادم که در راه تو قربانی شدم


مثنویِ اشک شد دنیا برایت ، یاحسین

من در این گلواژه ها مصراع پایانی شدم


داشت میگفت از وداع آخرینت روضه خوان

تا شنیدم روضه را مجنون و بارانی شدم

مریم محمدی خو

من که همزاد غمم عاشقی از من دور است
مثل معشوقه ی دردم ک به غم مجبوراست

روی این زخم عمیق از نمکش پاشیده
آن طبیبی که علاجش کند از من، دور است

همه جا پشت سرم در پی من می آید
با من از بدو تولد چه کنم تا گور است

او رفیقی ست وفادار که ترکم نکند
روزها در پی آزار و شبش دیجور است

هر کجا تیر بلا بر سر من نازل شد
بی گمان حکمِ غم و بر حَسَبِ دستور است

با همین وصف کسی جز غم دل یارم نیست
تا زمانی که فقط عطر تن از کافور است

من و غم شانه به شانه به هم عادت داریم
حال من خوب نباشد دل او کیفور است

فاطمه همدانی

عجب شوری به سر دارم، جهانم غرق در غوغاست
هوایی شد هوایم بس که در جان و دلم رویاست

در و دیوار دلداده، به ناز چشم های او
تمام شهر مجنونش شدند و نام او لیلاست

همیشه دل به او دادم، دو چشم از غیر او بستم
برایم ارزش عشقش برابر با همه دنیاست

چرا یارم نمی‌داند که بی او سخت دلگیرم
نمی‌داند که درجانم عذاب وآه و واویلاست

قیامت کرده در اعماق جانم درد انبوهش
دلم غرق غم است و در وجودم محشر کبراست

سرآغاز زمستان است لحظه لحظه ام بی او
همین که دور هست از من، برایم هر شبی یلداست

از اینجا رفته و با خاطراتش زنده خواهم ماند
که در فرهنگ دل ، بی او برایم "عشق" بی معناست

سرودم گریه هایم را و روزی عشق می‌فهمد
زنی غمگین میان شعرهایش تا ابد تنهاست

اسما قاسمی

سکوت مرگ یعـنی،شب بدون خنده های تو
به دوزخ می رسد هر جاده ای بی ردپای تو

تن برگست و کابوس هجوم عابران وقتی
قدم میزد غرورم زیر پای ماجرای تو

برای تو غزل گفتم، نمیدانم که می خوانی؟
هزاران واژه می رقصند در شعرم برای تو

سرِ سجاده می خوانی نمازِ عشق را جانا
حدیثِ عشق می‌گویم که هستم مبتلای تو

تمام این جهان بی تو غمی از من نمی‌کاهد
شبی از کوچه ام بگذر که غرقم در هوای تو

شدم محو تماشایت تویی فرهاد اشعارم
نگاهم می‌شود درکوچه‌ی شیرین‌ رهای تو

تمام هستی ام را می دهم تنها به شرطی که
بپیچد باز هم در بیستون یک شب صدای تو

اسماعیل یاوریان

آلوده ی جهل و کبر و جاهیم همه
یک جامعه ی پر از گناهیم همه
در آب پر از گِل وکثیف برکه
ما منتظر دیدن ماهیم همه

مرضیه زارعی

با نگاه از پشتِ شیشه رو به راهم می کنی
دل، ترک خورده،تو جانت را پناهم می کنی

در مسیرم هر کجا رفتم نشانی از تو بود
با نشانی های خود گم کرده راهم می کنی

قبله ام را سمت آغوشت کمی کج کرده ام
شانه هایت را در آخر سجده گاهم می کنی

با عبور از مرزهایت توبه ام در هم شکست
بوسه چیدم از لبت، غرقِ گناهم می کنی

برقِ چشمانت شبیهِ رعد، از قلبم گذشت
لرزه می افتد به جانم تا نگاهم می کنی

پروانه باقری

پیوند من و قلب تو از روز ازل بود

از یاد تو گفتن هنر شعر و غزل بود

من قافیه در قافیه دنبال تو گشتم

تا مثنوی غم زده در چشم گو زل بود

وامق که شد آواره ترین عاشق دلدار
عذرا به چنین درد.ل دو صد مرد عمل بود

چون تلخی ی ایام بریز از لب عاشق

ای انکه لبت چون لب کندوی عسل بود

چشمان ترم باز امیدش شده بویت

یعقوب که بینای تو از روز ازل بود

زهرا باقری

جای تو اینجا کنارم بوده، اما نیستی
روزگاری یار من بودی و حالا نیستی

ماهی تنها و غمگین اسیر برکه ام
عاشق آزادی ام، اما تو دریا نیستی

کر شده گوش فلک از ناله های هر شبم
پیش من حتی میان خواب و رویا نیستی

گفته بودم جان خود را می دهم در راه تو
از خودم دل کندم اما حیف ،... تنها نیستی

درد عشقت بر دلم جا مانده اما بی وفا
درد را می بینی و فکر مداوا نیستی

الهام سلیمیان

بی فروغم در جهانت عشقِ پنهانم ببین
خواب چشمم را ربودی ماه تابانم ببین

داستانت مثنوی شد، شوق رویت صد غزل
غرق در آثار من شو حجم دیوانم ببین

چون زلیخایی دگر آمد به دنیایت پدید
یوسفم رفتی کجا پس عشق سوزانم ببین

در هوای تو پریدن بی قرارم می کند
اوج پرواز من و شوق فراوانم ببین

در سرم رویا به دل آشوب بر پا کرده ای
کاش می شد تا بگویم عشق پنهانم ببین

باقر علیزاده

دلم بدونِ دلت با صفا نخواهد شد
و از خیالِ تو ای گل، جدا نخواهد شد

میان سجده تویی، قبله هم گمانم تو
به غیرِ نامِ تو بر لب، دعا نخواهد شد

ببین که منتظرم کی به کوچه می آیی
و این عبادتِ دیدن قضا نخواهد شد

دوایِ قلبِ منی ای طبیبِ بی همتا
بدونِ چشمِ تو دردم، دوا نخواهد شد

بلای جانِ کسی می شوی چه شیرین است
نصیبِ این دلِ محزون بلا نخواهد شد؟!

فرشته باتمانی

چه در چشمانِ خود داری که مستم می کند هربار
می انگور بی تاکی میان خوشه ی انکار

هوایی کرده ای ما را به جادوی نگاهت باز
که میگردم به دور خود بشوق لحظه ی دیدار

شبیه شیخ صنعانم، تورا از خواب می خواهم
شکستم توبه ی خود را، خوشم درحلقه ی زنار

نگاهت را نگیر از من، جهانم با تو شیرین است
که هرشب بیستون از غم ، به جانم میشود آوار

حدیث عشق پنهان را، بخوان از چشم بارانی
که می گرید سکوتش را به رویِ شانه ی دیوار

رهگذر بهاری

کاش آرام بگیرد شب طوفان دلت
تا به ساحل برسد کشتی ویران دلت

آمدی تا که به اجبار سپاه چشمت
دل من را بکشانی به فرا خوان دلت

منتظر هر شب و هر صبح سر راه توام
تا که دستم برسد گوشه ی دامان دلت

عاشقی جرم بزرگیست خطا کردم و باز
تا ابد حبس شدم در ته زندان دلت

هوس سیب لبانت به لبم مانده هنوز
محرمم کن به نوای خوش قرآن دلت

کاش یک روز هوای دل تو سر برود
مهربانی بچکد از سر مژگان دلت

خسته از ظلم زیادت شده ام با این حال
دل ندارم بزنم سنگ به پیمان دلت

باز کن پنجره ی قلب پر از مهرت را
تا که پروانه شوم بر سر گلدان دلت

فاطمه همدانی

‍باغ گلها مرغ خوش آواز می خواهد بیا
دشت شب بو قمری دمساز می خواهد بیا

بلبل شوریده ی مشتاق روی و بوی گل
نغمه خوان انگیزه ی پرواز می خواهد بیا

دل اسیر و مات چشمان فریبای تو شد
ناز کن ناز تو را دل باز می خواهد بیا

ای همه رسواییِ من راز پنهان را مگو
سینه ام دریادلی همراز می خواهد بیا

آنکه تا شیراز ِعشق آمد برای دیدنت
فال شاد از خواجه ی شیراز می‌خواهد بیا

ای هوای عاشقی قلبم شکوه عشق را
از نگاهت روز و شب ابراز می خواهد بیا

حسرت پیوسته ی من،عاشقت عمریست که
یک نگاه از دلبر طناز می خواهد بیا

عاشق زار تو دیگر جان به لب شد نازنین
از دم عیسائیت اعجاز می خواهد بیا

لطیف صفری

من از هر کس که میبینم سراغ یار میگیرم
نمیداند برایِ دیدنش ، هر لحظه میمیرم

( اگر او را نبینم مثل زندان است دنیایم
زلیخا خود نمیداند که چشمش کرده زنجیرم)

گناهم عاشقی بودو گرفتارش شدم یک روز
شدم وابسته ی چشمانِ او این بود تقصیرم

جوانی را فنا کردم به پایش آخرش هم رفت...
به او گفتم بماند...چون جدایی می کند پیرم

خدایا سرنوشتم را به دستانت سپردم تا
بگیری دست من را چون دگر تسلیم تقدیرم

معصومه فیاضی

از مهر و وفا در دل سنگت خبری نیست
ازعشق دل انگیزبه قلبت اثری نیست

درجاده احساس بجز *عشق* نخواهم
هستی ولی از *شوق* تو برمن خبری نیست

باغ ِدلِ من از وزش باد خزانت
خشکیده وبرشاخه ی من بار وبری نیست

تاریکم و تاریکم و تاریکم و تاریک
انگارکه براین شب تارم سحری نیست

گفتند که ازعاشقی وعشق حذر کن
جز نیش زبانت دل من را خطری نیست

هی خشم از آن چشم تو می بارد و هربار
جزچشمه ی چشمان ترم چشم تری نیست

حیرانم و بر جاده ی دل دوخته ام چشم
درگردنه ی عشق چرا رهگذری نیست؟

لطیف صفری

به دام افتاده ات هستم مرا بستی به زنجیری
درین زندان رهایم کن مگر دارم چه تقصیری

شبیه یک نفر هستم که پایی ناتوان دارد
چرا این قدر بی رحمی که دستم را نمیگیری

تهِ فنجانِ من یک فالِ نا فرجام پیدا بود
ولی با دیدنش گفتی به من "به به" چه تقدیری

تو را با دیگری میبینم و مرگ آرزویم هست
برو دیگر نپرس از من چرا از زندگی سیری


منم دیوانه ی رویت که از دیدار محرومم
تو در آغوش معشوقت...نگو دیگر که دلگیری

مرضیه زارعی


با تمامِ خستگی ها، دفترش را باز کرد
باز هم تا انتهایِ آرزو پرواز کرد

در خیالش، واژه ها بر رویِ کاغذ زنده‌اند
عشق، بی شک، با دمِ عیسایی اش اعجاز کرد

شاعر از رقصِ قلم در دستِ خود مبهوت بود
عشق را با جوهرِ جادویی اش ابراز کرد

رویِ هر خط،واژگان را، چیدمان کرد و ردیف
"دوستت دارم"، نوشت و شعر را آغاز کرد

در میان شعر خود "دیوانه جانم" خوانده بود
بیخود از خود شد، دلش را با غزل دمساز کرد

فیروز اکبر زاده

بیتِ سبزم هنرِ بارشِ باران تو بود
رویشِ شعر من از لطف فراوان ِ تو بود

چون که مدیون ِنگاهت شده ام در همه عمر
چشم پوشیدنم از غیر به تاوان تو بود

هرچه جز یاد تو در خاک غزل سبز نشد
سرزمین دلِ من نقطه ی جولان تو بود

این همه کوچه ی دلگیر که در دل دارم
آرزوشان همه آغوشِ خیابانِ تو بود

تا که در دفترِ خود ثبت کنی اسمِ مرا
چشمِ من زُل زده بر چرخش دستان تو بود

هرکسی حاجت دیدار گلی در سر داشت
در تمنای تو ودست به دامانِ تو بود

شرح تک بیت نگاه تو نوشتن دارد
با همان خطّ قشنگی که به دیوان تو بود

ناهید ایرانی نژاد

مهمان دلم هستی ، این خون جگر این تو
بردار و بنوش از آن ، این کاسه ی سر این تو

بر ساقه ی احساسم ، زخمی نزنی امشب
هر چند که مختاری این داس و تبر این تو

ایمان به تو آوردم بینِ همه آدم ها
باور نکنی شاید این کل بشر این تو

بازارِ دلم گرم از قنادی آغوشت
شاهد من شیرین و این قند و شکر این تو


محکوم شدم آخر در لاهه ی چشمانت
گفتی که بمان با من؛ این راه سفر این تو

با نوح دلت امشب در کشتی تقدیرم
هنگامه ی طوفان است این بسترِ تر ، این تو

فاطمه همدانی

آنقدر دیر آمدی تا اشک من سر ریز شد
نو بهارم رفت و عمرم غرق در پاییز شد

خسته ام از جای خالی ، پیش من بنشین
عزیز
سینه ام از درد و رنج بی کسی لبریز شد

پا نهادی باز هم در کوچه باغ عاشقی
از حریر گیسوانت ، شهر عطر انگیز شد

تا که باران نگاهت حسّ باریدن گرفت
دست من مشتاق رویش،خاک حاصلخیز شد

شور شیرینی ست شعرم در هوای بودنت
گرچه فرهاد، عاقبت دل خون تراز پرویز شد

وحید قهرمانی


با چشم های عاشقت عاشق ترم کردی
اتش زدی بر جان ودل خاکسترم کردی

از چشم پر خوابم گرفتی خواب شیرین را
در انتظار دیدنت کورو کرم کردی

می خواستم دنیای من باشی ولی ای وای
در رفتنت با رنج ها هم بسترم کردی

می سوزم و با درد ها هر روز می سازم
از عشق سوزانی که تو در باورم کردی

می سوزم و چیزی نمی گویم از این دوری
ان شعله های غم که در خشک و ترم کردی

وحید قهرمانی

من ابر سنگینم که بغضی در گلو دارم
هر وقت یادت در دلم پیچید می بارم

صد کوه باشد فاصله در بینمان روزی
انگار کاهی پیش رویم شده دیوارم

با قحط سال عاشقی گل می دهم هر دم
در کشتزار سینه ام یادت که می کارم

کی راه دوری را که رفتی باز می گردی
تا بار سنگینی که بر دوش است بگذارم

اصلا به من ربطی ندارد عاشقم باشی
اما تو هر جوری که هستی دوستت دارم

علی شیربانیان

مـی نویسم خـاطراتم را برایت بار ها
خسته ات‌کردم اگرچه از همه تکرار ها

هرزمان از‌حال و احوالِ‌دلم‌غافل شوی
ضربه هایی‌باز‌خواهم‌خورد از بی‌کارها

در قفس صد بار بالم را فراری داده ام
کاش می شد تارها باشم از این آزار ها

صوت‌زیبایِ تو‌دل را ازقناری‌برده است
مـشق آوا می کند هـر روز در گـلزار ها

من اگر روزی فراموشم کنی بیچاره ام
می‌شوم یک‌کودک‌گم گشته در بازار ها

هرکسی‌عاشق‌شود راهی بجایی می‌برد
عاشقانه مـی‌نویسم پـس بـرایت بـارها