هر بار غصه توی نگاهم ریخت
فهمید بی‌پناه و گرفتارم
فریاد شد تمام تنش یکبار
مشتش نشست بر تن دیوارم

لب‌ها‌م ریز ریز ترک می‌خورد
هی چکه‌چکه صبر فرومی‌ریخت
سر ریز بودم از شب بی روزن
در کوچه های ممتد اجبارم

طوفان نشسته بود کنار در
تا بشکند صنوبر جانم را
از شاخه‌ها‌م هیمه بسوزاند
در کوره‌ کوره‌ی تن تبدارم

دستم حریف‌لرزش لیوان نیست
زل می‌زنم به سایه‌ی پشت در
می‌پرسم از خودم که جنونم را
دست کدام زلزله بسپارم ؟

آبستن است واژه‌ی محزونم
لبریزِ شعر‌های گلو گیرم
پشت غبار خنده‌ی مصنوعی
در هم شکسته روح عزا دارم

شب تکه تکه می‌شود اما من
زخمی‌ تر از ‌همیشه نمی‌خوابم
در خودمچاله مانده تنم تا صبح
با بغض‌های یخ زده بیدارم