اعظم محرمی

درود بر استاد عزیز
Azam m
با ندای قلب شاعر شعر معنا می شود
غنچه های عاشقی در دل شکوفا می شود

هر که خواهد می رود در مکتب عشق خدا
جسم و جان عاشقان با خالق احیا می شود

شعر من چندان ندارد حرفهای تازه ای
گر قلم با دل برقصد واژه زیبا می شود

وامقی از عشق عذرا در دیار بی کسی
گر نیاید یار او قلبش چه تنها می شود

بی قرارم در شبی دل را به دریا می زنم
در کنار ساحلش دردم مداوا می شود

کار عاشقهای دنیا هم سر انجامی نداشت
در دل عشاق دنیا هم که بلوا می شود

اعظم محرمی

بی تو در شب های غمگین بی بهاران، مانده ام
بادلی افسرده و حال پریشان مانده ام

آن نگاه آتشین زد شعله بر جان و تنم
مثل شمع از دوری پروانه گریان مانده ام

قلب من دریا شده باران اشکم را ببین
با غم دنیا چنین در کشتی جان مانده ام

آنقدر دلگرم عشقت بوده ام ای نازنین
بی خبر از سوز و سرما در زمستان مانده ام


من شدم مجنون عشقت در دیار بی کسی
گر تو لیلایی نباشی من چه نالان مانده ام