لیلی طاهری

هر دانه در رستن سری پر شور دارد
موهای گندمزار رنگ نور دارد

بادی که نجوا می‌کند با دشت زرین
در خواب گندم ناله ی تنبور دارد

افسانه ی تکرار نان و حسرت ما
پیشینه ای از آدم مهجور دارد

چون ساقه های زرد رقصان، ماه خرداد
حالم هوای شور صد ماهور دارد

"گندم ز گندم، جو ز جو" می روید اما
از اصل خود دوریم وآفت زور دارد

آتش بزن بر خرمن بی حاصل ما
خاکستر ما عطری از کافور دارد

روحم پری ازکاه، آرام وسبک بال
میل رهایی از تن رنجور دارد

لیلی طاهری

گل برویان به تن باغچه ی ما امروز
بنشان خنده به لب های چلیپا امروز

باز کن پنجره را تا که معطر بشود
خانه از عطر درختان شکوفا امروز

هر بهاری که به یاد تو گل افشان شده است
می زند عطر به پیراهن صحرا امروز

جویبار آینه وروی تو عکسی زیباست
"آب را گل نکنید" از سر دعوا امروز

شوق دلدادگی ما که به پایان نرسید
برسان ذکر اناالحق لب دریا امروز

غزلی تازه تر از سبزی ریحان بنویس
شور در قافیه انداز وبه دلها امروز

رقص اندام قلم از سر دل بردن نیست
مجلس خلوت ما گشته مهیا امروز

لیلی طاهری

.

از غیر گذشتیم و به جز عشق ندیدیم
از دوست به جز حرف محبت نشنیدیم

در خلوت خود راه ندادیم کسی را
با شعر در این دایره، دیوار کشیدیم

پروانه شدن را که در این پیله نشاندند
پرواز کنان در پی ققنوس پریدیم

تا وقت سحر شمع بتابد به سرِ ما
خاکسترِ عودیم و دل از باد بریدیم

با جان عزیزی که به زندان خیال است
بیدار شده، پیرهن خواب دریدیم

شب راه ندارد به دل روشنی نور
یک پله فراتر لب خورشید رسیدیم