لحظه دیدار تو دور از غم و آشوب نیست
جز تو اما مرهمی دیگر برایم خوب نیست

من برای با تو بودن جان خود را میدهم
بی حضورت زنده بودن زندگی محسوب نیست

خون دل ها خورده ام در حسرت رویت چه سود؟
پیش قلب سنگی ات اینها چرا مطلوب نیست؟

درد بی درمان سختی را به من دادی ولی
باز قدرِ تو کسی در قلب من محبوب نیست

هر نفس یادت به عمق جان من سر میزند
چون تو دل را میبری و طاقت ایوب نیست

می برد آسان دلم را آن دو چشم مست تو
برده عقل و هوش از دستم ولی مشروب نیست

خوب میدانم که در پس کوچه های عاشقی
قصد جانم کرده ای، این دل مگر مصلوب نیست؟