نمی خواهم برایت شعر بنویسم، که میدانم
تو شعرم را نمی خوانی، من آن ناخوانده مهمانم

ترا عشقم نمی نامم چرا که نیستی هرگز
بقدر شبنمی دلواپس حال پریشانم

فقط در شعر من مجنون و عاشق بوده ای اما
نمی‌بینم که مجنون باشی، از چشم تو می خوانم

همیشه شاهد چشمان خیسم بودی و هرگز
نفهمیدی که از بی مهری ات باریده چشمانم

نمی دانم چرا با اینهمه دلسردی و نخوت
بدون هیچ تردیدی نشستی بر دل و جانم

کنارم بودی و از عشق پاک من گذر کردی
برایت شعر ها گفتم، نشستم پای پیمانم

خودت هم خوب میدانی برایم زندگی هستی
ولی هرگز نفهمیدی سکوتت کرده ویرانم